ایــنــگــونــه بــود

رویا نبود یا یک خواب نه حتی نقش گونی افتاده بر آب 

من بودم و تو دو بیگانه دو محتاج 

و فاصله ای که بود میان و من تو نازکتر از یک تار مو  

در چشمانت دیدم انچه را که هیچ جای دیگر ندیده بودم 

در چشمانم خواندی انچه را که هیچ کس دیگر نخوانده بود 

صدایت کردم در پشت پنجره تاریک تنهاییت خورشید دمید  

صدایم کردی در پشت پنجره خشک تنهاییم نهالی تازه رویید 

و اینگونه بود که عشق اغاز شد ساده و صمیمی و ساکت 

اینگونه بود که عشق اغاز شد و پس از ان یک لحظه یک نفس از من جدا نبوده ای و هیچ در خاطرم نیست که پیش از تو چگونه بود زندگی سایه ای گمشده در تیرگی ها یا نقش گونی در اینه  

هیچ در خاطرم نیست.

نظرات 2 + ارسال نظر
سیما یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 21:58

چه مطالب بی عاشقی دارید شما

لطف دارید

صوفیا چهارشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 20:32

یا علی گفتیم و عشق اغاز شد!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد